بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (3) وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4) ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً (5)

 

چکیده:

سوره کهف مانند بعضی دیگر از سوره های قرآن کریم با حمد و ستایش الهی آغاز شده است دلیل این گونه آغاز چیست ؟ کژی و اعوجاجی که در این آیه به آن اشاره شده است چه معنایی دارد و دامنه عدم اعوجاج کجاست؟فایده یا فواید انزال چیست که در آیه دوم این سوره آمده است؟ منظور از اجر نیکو چیست؟ عقاید باطلی که یهودیان و مسیحیان در باره خداوند قائل بودند کدام اند؟

کلید واژه‏ها:

بررسی آیه اول

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً

ترجمه

- حمد مخصوص خدايى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر بنده (برگزيده‏اش) نازل كرد و هيچگونه كژى در آن قرار ندارد.(آیت ا... مکارم شیرازی)

- ستايش خاص خدايى است كه اين كتاب استوار را به بنده خويش فرو فرستاد و در آن انحراف ننهاد.(علامه طباطبایی)

- ستايش خدا راست كه اين كتاب را- كه استوار است- بر بنده خود نازل كرد و در آن انحرافى قرار نداد.(مجمع البیان طبرسی)

لغات

أَنْزَلَ: نازل كرد.

 لَمْ يَجْعَلْ: قرار نداد.

 (عوج): كجى، انحراف.

اعراب

(الحمد) مبتدأ مرفوع

 (للّه) جارّ و مجرور متعلّق بخبر المبتدأ

 (أنزل) فعل ماض، و الفاعل هو

 (على عبده) جارّ و مجرور متعلّق ب (أنزل) و (الهاء) ضمير مضاف إليه

(الكتاب) مفعول به منصوب

 (الواو) عاطفة

 (لم) حرف نفي و جزم

 (يجعل) مضارع مجزوم، و الفاعل هو

 (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول به ثان

 (عوجا) مفعول به أوّل منصوب. 

 جملة: «الحمد للّه ...» لا محلّ لها ابتدائيّة.

و جملة: «أنزل ...» لا محلّ لها صلة الموصول (الّذي).

و جملة: «لم يجعل ...» لا محلّ لها معطوفة على جملة الصلة «1».

(1) يجوز أن تكون الجملة حالا من الكتاب بعد واو الحال .. أو أن تكون اعتراضيّة بين الحال- قيّما- و صاحبها.( الجدول في إعراب القرآن، ج‏15، ص: 138)

آغاز سوره با" حمد" خدا

سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره‏هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته‏اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قرآن كه خالى از هر گونه اعوجاج و كژى است بيان مى‏كند، (تفسير نمونه، ج‏12، ص: 341)

پنج سوره از سوره‏هاى قرآن با" الْحَمْدُ لِلَّهِ" شروع شده، و در اين پنج سوره پس از ستايش خداوند مسئله آفرينش آسمانها و زمين (يا مالكيت آسمانها و زمين) و يا تربيت جهانيان آمده است، جز در این سوره كه نزول قرآن بر پيامبر ص در دنبال اين ستايش قرار گرفته است. در حقيقت در آن چهار سوره (سوره انعام- سبا- فاطر- حمد) سخن از كتاب" تكوين" به ميان آمده، ولى در سوره كهف كه مورد بحث است سخن از كتاب" تدوين" است، و مى‏دانيم هر يك از اين دو كتاب يعنى" قرآن" و" جهان آفرينش" مكمل ديگرى است، و اين تعبير نيز بيانگر آن است كه قرآن وزنى دارد همچون وزن مجموعه آفرينش و نعمتى است همسان نعمت جهان هستى! و اصولا مساله تربيت جهانيان كه در جمله" الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ" آمده است بدون بهره‏گيرى از اين كتاب بزرگ آسمانى ممكن نيست.( تفسير نمونه، ج‏12، ص: 343)

خداى تعالى در اين سوره كلامش را با ذكر ثناى خود افتتاح فرموده، و به اين نحو خود را ستوده كه: قرآنى بر بنده‏اش نازل كرده كه هيچ انحرافى از حق در آن نيست، و آن كتاب قيم مصالح بندگانش در زندگى دنيا و آخرت است، و از عهده اين كار به خوبى برمى‏آيد، پس همه حمدها كه در ترتب خيرات و بركات آن از روز نزولش تا روز قيامت هست، همه براى خدا است. پس سزاوار نيست كه هيچ دانشمند اهل بحثى ترديد كند در اينكه: آنچه از صلاح و سداد در جوامع بشرى به چشم مى‏خورد همه از بركات انبياى كرام است كه در بشر منتشر كرده‏اند، و تخمى است كه آنان با دعوت خود به سوى حق و حسن خلق و عمل صالح افشانده‏اند، و اينكه قرآن كريم در چهارده قرنى كه از نزولش مى‏گذرد تمدنى به بشر داده و ارتقايى بخشيده و علم نافع و عمل صالحى در بشر به وجود آورده كه مخصوص خود آن است و به همين جهت دعوت نبوى منتهايى بزرگ بر بشر دارد، پس همه حمدها براى خدا است. و با اين بيان روشن مى‏شود اينكه بعضى از مفسرين در تفسير اين آيه، يعنى جمله" الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ ..." گفته‏اند: يعنى" بگوييد الحمد للَّه الذى نزل" صحيح نيست. (ترجمه الميزان، ج‏13، ص: 328)

از ميان سوره‏هاى قرآن، حمد، انعام، سبأ، فاطر و كهف، باجمله‏ى «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شروع شده است و در سه سوره از آنها سخن از آفرينش هستى است. در سوره‏ى حمد از تربيت و در اينجا از كتاب آسمانى سخن به ميان آمده است. گويا هستى و آفرينش، همراه با كتاب و قانون، دو بال براى تربيت انسان‏ها هستند. (تفسير نور، ج‏7، ص: 139

لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً

هيچگونه اعوجاج و كژى در آن قرار نداد.(تفسیر نمونه ج‏12، ص: 341)

بعضى از مفسران جمله" لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً" را به معنى فصاحت الفاظ قرآن دانسته‏اند، ولى دليل روشنى بر اين تفاوت در دست نيست.(تفسیر روح المعانى به نقل از تفسير نمونه، ج‏12، ص: 344)

ضمیر در له به کتاب بر می گردد و این جمله ، جمله حالیه است از کتاب.

كلمه" عوج" كه نكره است و در سياق نفى قرار گرفته خود افاده عموميت مى‏كند، پس قرآن كريم در تمامى احوال و از همه جهات مستقيم و بدون اعوجاج است. و در لفظش فصيح و در معنايش بليغ و در هدايت نمودنش موفق و حتى در حجت‏ها و براهينش قاطع و در امر و نهيش خيرخواه، و در قصص و اخبارش صادق و بدون اغراق و در قضاوتش فاصل ميان حق و باطل است. و همچنين از دستبرد شيطانها محفوظ و از اختلاف در مضامينش به دور است. نه در عصر نزولش دستخوش باطل شده و نه بعد از آن.( ترجمه الميزان، ج‏13، ص: 329)

 «اعوجاج» يعنى انحراف و كجى. «عوج» در مورد محسوسات و «عوج» در غير محسوسات به كار مى‏رود. «عَوَج» براى انسان‏ها و «عِوَج» براى غير انسان‏هاست. (تفسير تبيان به نقل از تفسير نور، ج‏7، ص: 139)

وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَيِّماً: ابن عباس گويد: يعنى قرآن كريم، مستقيم و معتدل است و در آن تناقضى نيست. فراء گويد: يعنى قرآن كريم بر ساير كتب آسمانى برترى دارد و آنها را تصديق و محافظت مى‏كند و باطل را از آنها دور مى‏سازد و در عين حال ناسخ احكام آنهاست. ابو مسلم گويد: يعنى قيمت قيمت و ارزش احكام دينى بقرآن است و براى تعيين ارزش آنها بايد بقرآن رجوع كرد. همانطورى كه بايد براى تعيين ارزش خانه، بقيمت آن مراجعه كرد. اصم گويد: يعنى قرآن كتابى است كه تا روز قيامت، باقى مى‏ماند. جمله «لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» يعنى: طورى نيست كه مطالب آن در هم پيچيده و غير قابل فهم باشد. بقولى يعنى: در مطالب آن اختلاف و تناقضى نيست. چنان كه مى‏فرمايد:  «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» (نساء 82: اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف بسيارى مى‏يافتند) عوج كلام، يعنى فساد و بطلان و بى‏فايده بودن آن. (مجمع البيان ج‏15، ص: 8)

كلمه" عوج"- به فتح عين و به كسر آن- به معناى انحراف است. در مجمع البيان              مى‏گويد:" عوج- به فتحه عين- در كجى چيزهايى كه محسوس و قابل ديدن هستند- چون نيزه و چوب- استعمال مى‏شود، و با كسره عين در امور ناديدنى چون اعتقادات و سخن گفتن «1».

و شايد منظور از چيزهاى مرئى آنهايى باشند كه به سهولت ديده مى‏شوند و مقصود از چيزهاى نامرئى آنهايى باشند كه به آسانى مشهود نيستند كما اينكه راغب در مفردات چنين گفته است:" عوج" به فتحه عين كجى‏هايى را گويند كه با چشم به آسانى ديده مى‏شوند، مانند كجى چوبى كه در زمين نصب شده باشد، ولى" عوج" به كسره عين در كجى‏هايى است كه با فكر و بصيرت تشخيص داده مى‏شوند، مانند انحراف و انحنايى كه در زمين مسطح است كه تنها متخصصين مى‏توانند آن را تشخيص دهند، و نيز مانند انحراف در دين و زندگى «2».

" وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً"- ضمير در" له" به كتاب برمى‏گردد، و جمله مورد بحث جمله حاليه است از كتاب. و كلمه" قيما" آن گونه كه از كتاب فهميده مى‏شود حال بعد از حال است، زيرا خداى تعالى در مقام ستايش خويش است از اين جهت كه كتابى نازل كرده و به صفت نداشتن اعوجاج متصف است، و از اين جهت كه آن كتاب بر تامين مصالح جامعه بشرى قيم است. پس به هر دو صفت بذل عنايت شده، آن هم بطورى مساوى، و همين اقتضاء مى‏كند كه جمله مزبور حاليه باشد، و" قيم" نيز حال دوم باشد. ( الميزان، ج‏13، ص: 327-329)

پیام ها

1 نعمت كتاب و قانون، به قدرى مهم است كه خداوند، خود را به خاطر آن ستوده است. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ» ...

2 بندگى خدا، زمينه‏ساز دريافت كمالات معنوى است. «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ»

3 نه در كتاب خدا اعوجاج است، نه در رسول او، نه از حقّ به باطل مى‏گرايد، نه از مفيد به غير مفيد و نه از صحيح به فاسد. «لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

4 شرط قيام به مصالح ديگران، اعوجاج نداشتن مصلح است. «لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً، قَيِّماً»

بررسی آیه دوم

قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً

ترجمه

- كتابى كه ثابت و مستقيم و نگاهبان كتب ديگر است، تا (بدكاران را) از عذاب شديد او بترساند، و مؤمنان را كه عمل صالح انجام مى‏دهند بشارت دهد كه پاداش نيكويى براى آنهاست.(آیت ا... مکارم شیرازی)

- تا از جانب خويش از عذابى سخت بترساند و مؤمنان را كه كارهاى شايسته كنند نويد دهد كه پاداشى نيك دارند.( علامه طباطبایی)

-  (كتابى كه) استوار و نگهبانِ (كتاب‏هاى آسمانى ديگر) است، تا از عذاب شديدى كه از سوى اوست بترساند و به مؤمنانى كه كارهاى شايسته انجام مى‏دهند، بشارت دهد كه براى آنان پاداشى نيكوست.( حجت الاسلام قرائتی)

- تا از جانب خود، از عذابى سخت بترساند و مؤمنان كه عمل نيكو انجام مى‏دهند، بشارت دهد كه آنها را پاداشى نيكوست. و هميشه در آن بسر مى‏برند.(مجمع البیان طبرسی)

لغات

(قيّم (قوم)): معتدل، راست و درست.

(لينذر): تا بيم دهد.

(بأس): عذاب. لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً: تا از عذابى سخت بيم دهد.

مِنْ لَدُنْهُ: از جانب او، از نزد او.

يُبَشِّرَ: مژده مى‏دهد.

يَعْمَلُونَ: عمل مى‏كنند.

اعراب

(قيّما) مفعول به لفعل محذوف تقديره جعله «1»، منصوب . (1) أو حال و العامل الفعل المقدّر .. أو حال مؤكّدة من الضمير في (له)، و العامل لم يجعل .. أو حال من الكتاب، و جملة لم يجعل اعتراضيّة أو حال.

(اللام) للتعليل

(ينذر) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام، و الفاعل هو، و المفعول الأول محذوف تقديره الكافرين (بأسا) مفعول به ثان منصوب

 (شديدا) نعت ل (بأسا) منصوب

 (من) حرف جرّ

 (لدن) اسم مبنيّ على السكون في محلّ جرّ متعلّق بنعت ثان ل (بأسا) «2» (2) أو متعلّق ب (ينذر)، و يجوز أن يكون حالا من الضمير في (شديدا).

 و (الهاء) ضمير مضاف إليه.

و المصدر المؤوّل (أن ينذر) في محلّ جرّ باللام متعلّق ب (أنزل).

 (الواو) عاطفة

 (يبشّر) مثل ينذر معطوف عليه

 (المؤمنين) مفعول به منصوب و علامة النصب الياء

 (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب نعت للمؤمنين

 (يعملون) مضارع مرفوع، و علامة الرفع ثبوت النون .. و (الواو) فاعل

 (الصالحات) مفعول به منصوب و علامة النصب الكسرة

(إنّ) حرف توكيد و نصب

(لهم) مثل له متعلّق بخبر أنّ

(أجرا) اسم أنّ منصوب

 (حسنا) نعت ل (أجرا) منصوب.                    

و المصدر المؤوّل (أنّ لهم أجرا ..) في محلّ جرّ بباء محذوفة متعلّق ب (يبشّر) «1».

جملة: «ينذر ...» لا محلّ لها صلة الموصول الحرفيّ (أن) المضمر.

و جملة: «يبشّر ...» لا محلّ لها معطوفة على جملة ينذر.

و جملة: «يعملون ...» لا محلّ لها صلة الموصول (الذين). (الجدول في إعراب القرآن، ج‏15، ص: 139)

كتابى پابرجا و مستقيم و نگاهبان‏

كتابى كه ثابت و پابرجا، معتدل و مستقيم، و هم برپادارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است (قيما). تا بدكاران و تيره‏دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند و مؤمنان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى‏دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكويى در انتظار آنها است (تفسير نمونه، ج‏12، ص: 341)

" قيم" (بر وزن" سيد") از ماده" قيام" گرفته شده و در اينجا به معنى پابرجا و ثابت و استوار است، و علاوه بر آن برپادارنده و حافظ و پاسدار كتب ديگر است. و در عين حال معنى اعتدال و استقامت و خالى بودن از هر گونه اعوجاج و كژى را نيز ميرساند. اين كلمه كه به عنوان وصفى براى قرآن، بعد از توصيف به عدم اعوجاج در آيات فوق آمده است هم تاكيدى است بر استقامت و اعتدال قرآن و خالى بودن از هر گونه ضد و نقيض، و هم اشاره‏اى است به جاودانى بودن اين كتاب بزرگ آسمانى و هم الگو بودن براى حفظ اصالتها و اصلاح كژيها و پاسدارى از احكام خداوند و عدالت و فضيلت بشر.

اين صفت (قيم) در واقع اشتقاقى است از صفت قيوميت پروردگار كه به مقتضاى آن خداوند حافظ و نگاهبان همه موجودات و اشياء جهان است،" ما به تو قائم چو تو قائم بذات"! قرآن كه كلام خدا است نيز همين حال را دارد. قابل توجه اينكه توصيف به" قيم" در آيات قرآن كرارا در مورد آئين اسلام آمده است و حتى به پيامبر ص دستور داده شده است كه" خود را هماهنگ با دين قيم و صاف و مستقيم سازد" (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ) (آيه 43 روم).

آنچه در بالا در تفسير" قيم" گفته شد معنى جامعى است كه تفسيرهاى مختلفى را كه مفسران گفته‏اند همه را در برمى‏گيرد: چه اينكه بعضى آن را به معنى كتابى كه هرگز نسخ نمى‏شود تفسير كرده‏اند، و بعضى به معنى حافظ كتب پيشين، و بعضى به معنى برپادارنده امور دين، و بعضى به معنى كتابى كه در آن اختلاف و تناقض نيست، ولى همه اين معانى در آن مفهوم جامع كه گفتيم جمع است. بعضى از مفسران جمله" لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً" را به معنى فصاحت الفاظ قرآن دانسته‏اند، در حالى كه" قيما" را به معنى بلاغت و استقامت محتواى آن گرفته‏اند «1» روح المعانى ولى دليل روشنى بر اين تفاوت در دست نيست، و بيشتر به نظر ميرسد كه اين دو، تاكيد يكديگر باشد، با اين تفاوت كه" قيم" مفهوم گسترده‏ترى دارد يعنى علاوه بر مفهوم استقامت ذاتى مفهوم پاسدارى و اصلاح و نگهدارى‏ ديگران را نيز دربرميگيرد .( تفسير نمونه، ج‏12، ص: 343و344)

 

كلمه" قيم" به معناى كسى است كه مصلحت چيزى را تامين نموده، امور آن را تدبير نمايد، مانند قيم خانه كه قائم به مصالح خانه است، و اهل خانه در امور خانه به او مراجعه مى‏كنند. و كتاب قيم، آن كتابى است كه مشتمل بر معانى قيمى باشد، و آنچه كه قرآن كريم متضمن آن است اعتقاد حق و عمل صالح است، هم چنان كه خداى تعالى در باره قرآن مى‏فرمايد:" يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى‏ طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ" «1» و دين صحيح اسلام هم همين است، چنانچه خداى سبحان در مواضعى از كتابش دين خود را به قيم بودن توصيف كرده، از آن جمله فرموده:" فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ" «2».

بنا بر اين، پس توصيف كتاب به وصف قيمومت به خاطر اين است كه متضمن دين قيم مى‏باشد دينى كه قائم به مصالح عالم بشرى است، چه مصالح دنيايى، و چه آخرتى.

و مراد از" اجر حسن" بهشت است، به قرينه اينكه در آيه بعدى فرموده:" ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً"( الميزان، ج‏13، ص: 327-329)

عمل صالح يك برنامه مستمر

در آيات فوق هنگامى كه سخن از مؤمنان مى‏گويد" عمل صالح" را به عنوان يك برنامه مستمر آنها بيان مى‏كند، زيرا جمله" يعملون الصالحات" فعل مضارع است و مى‏دانيم فعل مضارع دليل بر استمرار است. در حقيقت بايد چنين باشد، زيرا انجام يك يا چند كار خير ممكن است تصادفا يا به علل خاصى از هر كس صورت گيرد، و هرگز دليل بر ايمان راستين‏ نيست، آنچه دليل ايمان راستين است استمرار در عمل صالح است.( تفسير نمونه، ج‏12، ص: 346)

پيام‏ها:

1 قرآن تا قيامت، استوار و غير قابل نسخ است. «قَيِّماً»

 2 قرآن، نگهبان كتب آسمانى و در بردارنده تمام مصالح بندگان است. تناقض، اختلاف، افراط و تفريط در آن نيست، هم دعوت به قيام مى‏كند، هم قيام به دعوت دارد. «قَيِّماً»

 3 شرط قيام به مصالح ديگران، اعوجاج نداشتن مصلح است. «لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً، قَيِّماً»

 4 دفع ضرر، مهم‏تر از جلب منفعت است. لذا انذار قبل از بشارت آمده است. «لِيُنْذِرَ، يُبَشِّرَ»

 5 ايمان همراه با عمل صالح كارساز است. «الْمُؤْمِنِينَ، يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ»

 6 عمل صالح بايد استمرار داشته باشد. «يَعْمَلُونَ»

بررسی آیات سوم تا پنجم

ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً - وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً - ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً

ترجمه

 

- (همان بهشت برين كه) جاودانه در آن خواهند ماند. و (نيز) آنها را كه گفتند خداوند فرزندى (براى خود) انتخاب كرده انذار كند. نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند و نه پدرانشان، سخن بزرگى از دهانشان خارج مى‏شود، آنها مسلما دروغ مى‏گويند.(آیت ا... مکارم شیرازی)

- و هميشه در آن بسر مى‏برند . و نيز كسانى را كه گويند خدا فرزندى گرفته بيم دهد. در اين باب چيزى ندانند پدرانشان نيز نمى‏دانستند، كلمه‏اى كه از دهانشان بيرون مى‏شود بزرگ است، و جز دروغ نمى‏گويند .(علامه طباطبایی)

 - براى هميشه در آن (اجر الهى و بهشت) ماندگارند. و تا (كتاب الهى و پيامبر) به آنان كه گويند: خداوند براى خود فرزندى گرفته است، هشدار دهد. آنان و پدرانشان هيچ علمى به اين سخن (يا به خداوند) ندارند. اين كلمه‏اى كه از دهانشان بيرون مى‏آيد، تهمت بزرگى است و جز دروغ نمى‏گويند.(حجت الاسلام قرائتی)

 - و هميشه در آن بسر مى‏برند. و كسانى را كه گفتند: خداوند فرزندى گرفته است، بيم دهد. آنها را باين سخن، دانشى نيست و همچنين پدرانشان. چه كلمه بزرگى از دهانشان بيرون مى‏آيد! چيزى كه جز دروغ نمى‏گويند. (مجمع البیان طبرسی)

لغات

(ماكثين) جمع (ماكث): ماندگاران، مقيمان. ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً: در حالى كه در آن ماندگارانند براى ابد.

اتَّخَذَ ( (اخذ)): گرفت.

ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ: نيست آنها را بدان هيچ دانشى.

كَبُرَتْ كَلِمَةً: چه سخن درشتى، سخن سنگين و بزرگى است.

 تَخْرُجُ: بيرون مى‏آيد.

(افواه) جمع (فوه):دهانها.

 إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا: نمى‏گويند مگر.

 (كذب): دروغ.

اعراب

(ماكثين) حال منصوبة من الضمير في (لهم) و العامل فيها الاستقرار

 (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (ماكثين)،

 (أبدا) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (ماكثين).

(الواو) عاطفة

 (ينذر) مثل الأول و معطوف عليه

 (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به

 (قالوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ .. و (الواو) فاعل

(اتّخذ) فعل ماض

 (اللّه) لفظ الجلالة فاعل مرفوع

 (ولدا) مفعول به ثان، و الأول محذوف تقديره عيسى أو عزير ..

و جملة: «ينذر ...» لا محلّ لها معطوفة على جملة ينذر (الأولى).

و جملة: «قالوا ...» لا محلّ لها صلة الموصول (الذين).

و جملة: «اتّخذ اللّه ...» في محلّ نصب مقول القول.

(ما) نافية

 (لهم) مثل له متعلّق بخبر مقدّم

 (به) مثل فيه متعلّق بحال من علم

 (من) حرف جرّ زائد

 (علم) مجرور لفظا مرفوع محلّا مبتدأ مؤخّر

 (الواو) عاطفة

 (لا) زائدة لتأكيد النفي

 (لآبائهم) معطوف على الجارّ لهم و يتعلّق بما تعلّق به .. و (هم) ضمير مضاف إليه

 (كبرت) فعل ماض لانشاء الذمّ، و (التاء) للتأنيث، و الفاعل ضمير مستتر وجوبا تقديره هي

 (كلمة) تمييز للضمير الفاعل، منصوب

(تخرج) مضارع مرفوع، و الفاعل هي

 (من أفواههم) جارّ و مجرور متعلّق ب (تخرج)،

 (إن) حرف نفي

 (يقولون) مثل يعملون

 (إلّا) أداة حصر

 (كذبا) مفعول به منصوب «2».

و جملة: «ما لهم به من علم ...» لا محلّ لها استئناف بيانيّ.

و جملة: «كبرت ...» لا محلّ لها استئنافيّة.

و جملة: «تخرج ...» في محلّ نصب نعت لكلمة.

و جملة: «يقولون ...» لا محلّ لها تعليليّة. (الجدول في إعراب القرآن، ج‏15، ص: 140)

ادعاى بدون دليل

در آيات فوق پس از ذكر مسئله انذار بطور وسيع و مطلق، انذار نسبت به كسانى بيان شده كه مخصوصا براى خدا فرزندى قائل شده‏اند، اين نشان مى‏دهد كه اين انحراف اهميت خاصى دارد. اين انحراف اعتقادى همان طورى كه در بالا گفتيم مخصوص مسيحيان نيست بلكه يهود و مشركان هم در آن شريك بودند، و تقريبا يك اعتقاد عمومى در محيط نزول قرآن به شمار مى‏رفت، و مى‏دانيم چنين عقده‏اى روح توحيد را بكلى از ميان مى‏برد، خدا را در سرحد موجودات مادى و جسمانى قرار مى‏دهد، و داراى عواطف و احساسات بشرى، و براى او شبيه و شريك قائل مى‏شود، و او را نيازمند مى‏شمرد، و به همين دليل مخصوصا روى اين مطلب انگشت گذارده شده است. در سوره يونس آيه 68 مى‏خوانيم" قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِيُّ" آنها گفتند خداوند براى خود فرزندى انتخاب كرده در حالى كه او غنى و بى- نياز است. و در سوره مريم آيه 88 تا 91 مى‏خوانيم:" وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا، تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً ": آنها گفتند خداوند فرزندى انتخاب كرده است، شما سخنى بسيار ناموزون و سخت و سنگين آورده‏ايد. نزديك است آسمانها از هم بشكافد و زمين پاره شود و كوه‏ها فرو ريزند، چرا كه براى خدا فرزندى قائل شده‏اند. اين تعبير فوق العاده شديد دليل بر آن است كه عواقب شوم اين اعتقاد ناموزون‏ بسيار وسيع و گسترده مى‏باشد، و در واقع چنين است چرا كه نتيجه آن خدا را از اوج عظمتش فرود آوردن و در سرحد موجودات پست مادى قرار دادن است(تفسير نمونه، ج‏12، ص: 345)

بررسى اعتقادات انحرافى نشان مى‏دهد كه غالب آنها از ادعاهاى بى دليل سرچشمه گرفته كه گاهى به صورت يك شعار كاذب از ناحيه كسى ابراز ميشد و ديگران دنبال آن را ميگرفتند، و يا به صورت سنت نياكان از نسلى به نسل ديگر انتقال مى‏يافت، قرآن ضمنا به ما مى‏آموزد كه در همه حال از ادعاهاى بى دليل جدا به پرهيزيم از هر كس و مربوط به هر كس باشد.در آيات فوق خداوند چنين كارى را بزرگ و وحشتناك شمرده، و آن را سرچشمه كذب و دروغ معرفى كرده است. اين اصلى است كه اگر مسلمانان در همه زندگى خود از آن پيروى كنند يعنى بى دليل چيزى نگويند، بى دليل چيزى نپذيرند، و اعتنايى به شايعات و ادعاهاى عارى از دليل نكنند بسيارى از نابسامانيهاشان سامان مى‏يابد.( تفسير نمونه، ج‏12، ص: 347)

در آيات فوق هنگامى كه سخن از مؤمنان مى‏گويد" عمل صالح" را به عنوان يك برنامه مستمر آنها بيان مى‏كند، زيرا جمله" يعملون الصالحات" فعل مضارع است و مى‏دانيم فعل مضارع دليل بر استمرار است. در حقيقت بايد چنين باشد، زيرا انجام يك يا چند كار خير ممكن است تصادفا يا به علل خاصى از هر كس صورت گيرد، و هرگز دليل بر ايمان راستين‏ نيست، آنچه دليل ايمان راستين است استمرار در عمل صالح است.

و معناى آيه روشن است." وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً". مقصود از اينان عموم كسانى هستند كه بت پرستيده معتقد بودند كه ملائكه پسران يا دختران خدايند، و چه بسا از اينان كه در باره جن و مصلحين از بشر، چنين اعتقادى داشته‏اند. و نيز مقصود نصارى هستند كه مسيح را پسر خدا مى‏دانستند. هر چند كه از نظر اينكه قرآن كريم به يهود نسبت داده كه عزيز را پسر خدا مى‏دانسته‏اند يهود نيز مشمول آيه هست. انذار را در خصوص كسانى كه گفتند خدا براى خود فرزند گرفته، تكرار كرد تا مزيد اهتمام را در خصوص ايشان افاده نمايد. " ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ ...". از آيه شريفه" أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ" «1» (1) از كجا براى او فرزند مى‏شود و حال آنكه زن ندارد چون هر چه از زن و مرد و هر مخلوق ديگر كه هست او خلق كرده. سوره انعام، آيه 101. استفاده مى‏شود كه مورد بحث آيه معتقد بوده‏اند خدا حقيقتا فرزند گرفته و فرزنددار شده است. لذا در آيه مورد بحث آن را با دو جواب رد مى‏كند: يكى اينكه اين سخن را از روى نادانى زده‏اند، و علمى بدان ندارند، دوم اينكه دروغ مى‏گويند. جمله:" ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ" رد بر همگى ايشان از خلف و سلفشان است، و ليكن چون ايشان علم به اين نظريه را به پدران خود احاله داده مى‏گفتند" اين دين، دين پدران ما است، و آنها بهتر از ما مى‏انديشيده‏اند، و ما جز اينكه پيروى ايشان كنيم حق اظهار نظرى نداريم" لذا خدا ميان آنان و پدرانشان فرق گذاشته، ابتدا از ايشان نفى علم نموده و سپس از پدرانشان كه به آنان اعتماد كرده بودند، تا بدين وسيله هم نظريه ايشان را رد كرده باشد و هم دليلشان را. و اينكه فرمود:" كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ" براى مذمت آنان و بزرگ شمردن سخن باطل ايشان است كه گفته بودند:" اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً" براى اينكه جرأت بزرگى بر خداى سبحان كرده شريك و تجسم و تركيب و احتياج به كمك و جانشين را به او نسبت داده‏اند- تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا. البته اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه بعضى از كسانى كه قائل به فرزنددار بودن خدا بودند، منظورشان فرزند حقيقى نبوده، بلكه به عنوان احترام و تشريف و براى اينكه قرب به خدا و خصوصيت آن شخص مورد علاقه‏شان را برسانند اطلاق پسر خدا بر او مى‏كرده‏اند، مانند يهود كه- به طورى كه قرآن از ايشان حكايت كرده- عزيز را پسر خدا مى‏دانسته‏اند، و يا مى‏گفته‏اند:" نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ- ما پسران و دوستان خداييم" و همچنين در كلمات بعضى از قدماى ايشان آمده كه بر بعضى از مخلوقات اوليه اطلاق" پسر خدا" مى‏كرده‏اند، به اين عنوان كه اينها اولين خلق خدا هستند كه خدايشان آفريده و صادر كرده، همانطور كه پسر از پدر صدور مى‏يابد و بر آن موجوداتى كه واسطه اين صدور بودند اطلاق همسر و زوج مى‏كرده‏اند. و اين دو اطلاق هر چند كه شامل آنچه كه اطلاق اول مى‏شده نمى‏شود چون اين اطلاق از باب مجاز و به عنوان احترام بوده، و ليكن هر دو از نظر شرع ممنوع است. نه صحيح است گفته شود فلان موجود فرزند واقعى خدا است آن طور كه ما فرزندان پدران خود هستيم، و نه صحيح است بگوئيم فلان موجود آن قدر داراى شرافت است كه اگر ممكن بود خدا فرزند دار شود جز اين موجود كسى فرزند او نمى‏بود، و ملاك ممنوعيت اين دو اطلاق همين بس كه هر دو باعث مى‏شود عامه مردم گمراه گشته رفته رفته از مجاز، حقيقت را بفهمند و به شقاوت دائمى و هلاكت جاودانه گرفتار گردند.( ترجمه الميزان، ج‏13، ص: 332)

نكته‏ها:

با آنكه هشدار در آيه‏ى قبل نيز آمده بود، امّا به خاطر اهميّت انحراف مشركان در مورد فرزند گرفتن خدا، انذار تكرار شده است.

با توجّه به آيات ديگر قرآن، اتّهام فرزند داشتن خدا، تهمتى بزرگ و شايع ميان مشركان بوده است. مسيحيان هم «أب، ابن و روح القدس» مى‏گفتند. يهوديان نيز «عُزَيْرٌ» را فرزند خدا مى‏دانستند و مشركان، فرشتگان را دختران خدا مى‏پنداشتند. در حالى كه اين عقيده نه موافق با واقعيّت است و نه منطبق با عقل.

پيام‏ها:

1 عمل دائم، پاداش دائم دارد. در آيه‏ى قبل «يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» نشانه دوام عمل بود و در اين آيه «ماكِثِينَ» يعنى پاداش دائم مى‏باشد.

2 انسان علاقه به زندگى هميشگى و ماندگار دارد، و خداوند آن را در قيامت قرار داده است. «ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً»                       

 3 از ويژگى نعمت‏هاى الهى در آخرت، جاودانگى آنهاست و در قيامت، مرگ و فنا نيست. «ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً»

4 اصلاح عقيده‏ى مردم، از وظايف انبياست. «يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا»

 5 جهل و ناآگاهى، بستر انحراف است. «قالُوا ... ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ»

 6 عقايد بايد بر اساس علم باشد و از عقيده بدون علم انتقاد شده است. «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ»

 7 كسى كه ايمان نداشته باشد، به خالق خود نيز تهمت مى‏زند. «كَبُرَتْ كَلِمَةً» ...

8 فرزند داشتن خداوند، تهمتى بى‏اساس است. «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ»

 9 نسبت دادن فرزند به خدا، هم شرك است، هم تشبيه نابجا و هم نيازمند دانستن خدا به جانشين و همكار. «كَبُرَتْ» ...

نتیجه گیری:

اين سوره نيز مانند سوره‏هاى ديگر، با نام خداوند رحمان و رحيم شروع مى‏شود و نخستين آيه آن مشتمل بر حمد و ستايش خداوند است. «حمد» به معناى ستايش نيكو از كسى است كه كارهاى خوب و برجسته‏اى از او سر زده است. در اين جا خداوند، به خاطر فرستادن قرآن بر پيامبر اسلام (ص) ستايش مى‏شود. همو كه بر بنده خود محمد (ص) اين كتاب را نازل كرد، كتابى كه در آن هيچ گونه كجى قرار نداد و اين كتاب نه تنها كجى ندارد بلكه ثابت و استوار هم هست و بر كتاب‏هاى ديگر آسمانى قيمومت و سيطره دارد.                       

 منظور از كجى كه از قرآن نفى شده است، بدآموزى‏ها و تحريف‏ها و تناقض‏هاست كه اين كتاب را از ديگر كتاب‏ها متمايز مى‏سازد و منظور از قيّم بودن، اشتمال اين كتاب بر حقايق و معارف بلند است و در واقع اين دو تعبير كه در اين آيات آمده بيان كننده صفات جلال و جمال قرآن است.

پس از بيان دو صفت مهم براى قرآن، حكمت نزول آن را ذكر مى‏كند، اين قرآن براى آن نازل شده كه كافران را با عذابى سخت از جانب خدا بيم دهد و مؤمنانى را كه عمل صالح دارند با پاداشى نيكو مژده دهد، پاداشى كه همواره در آن خواهند بود و از آنان جدا نخواهد شد و آن همان بهشت برين است.

آيات (4- 5) وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً ... قرآن كريم علاوه بر انذار عامى كه دارد، انذار خاصى هم براى كافرانى دارد كه مى‏گويند: خداوند براى خود فرزندى گرفته است. عقيده به اين كه خداوند فرزند دارد هم مربوط به مشركان است كه فرشتگان را دختران خدا مى‏دانستند و هم مربوط به يهود و نصارى است كه به ترتيب عزير و مسيح را فرزند خدا قلمداد مى‏كردند.

قرآن كريم با اين عقيده سخيف و ناروا به شدت مبارزه كرده و در آيات متعددى به آن پرداخته است .

در اين آيه نيز پس از نقل سخن مشركان كه مى‏گفتند: خدا فرزند دارد، به شدّت سخن آنها را ردّ مى‏كند و مى‏فرمايد: نه آنان و نه پدرانشان دانشى به اين سخن ندارند، يعنى آن را از روى دانش و آگاهى نمى‏گويند بلكه سخن باطلى است كه آنان از روى جهل و خرافى‏گرى آن را مى‏گويند و دهن به دهن از نسل‏هاى گذشته ميان آنها باقى مانده است.

سپس بر شدّت مطلب مى‏افزايد و مى فرمايد: بزرگ سخنى است آن سخنى كه از دهان‏هاى آنان خارج مى‏شود و آنان جز دروغ نمى‏گويند. منظور اين است كه سخن آنها از نظر سخيف بودن بزرگ است و اين يك عقيده انحرافى بزرگ و غير قابل گذشت است.                      

 به نظر مى‏رسد كه علت اين همه تأكيد بر باطل بودن اين عقيده، اين باشد كه اعتقاد به فرزند داشتن خدا، مقام خدا را بسيار پايين مى‏آورد، چون فرزند داشتن و زاييدن از خواص حيوانات است و اين بدتر از آن است كه بت‏ها را شريك خدا قرار مى‏دادند، زيرا شريك قرار دادن آنها به اين صورت بود كه آنها واسطه و شفيع ميان مردم و خدا هستند، در واقع بت پرستان خدا را به خدايى قبول داشتند ولى براى تقرّب به او چيزهايى را مى‏پرستيدند و شريك در عبادت قرار مى‏دادند و اين كار با اين كه باطل و نارواست ولى مقام خدا را به آن حد كه عقيده به فرزند داشتن او پايين مى‏آورد، پايين نمى‏آورد.

 

منابع و مآخذ

1-     مکارم شیراری، ناصر، تفسیر نمونه، دارالکتب الإسلامیه، تهران1374ش، اول

2-     طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، گروه مترجمان، انتشارات فراهانی، تهران 1360ش، اول

3-     قمی مشهدی، محمد بن رضا، تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران1368ش، اول

4-     قرائتی ، محسن، تفسیر نور، مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، تهران1383ش، یازدهم

5-     عروسی حویزی،عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، انتشارات اسماعیلیان، قم 1415ق، چهارم

6-     تفسیر هدایت، گروه مترجمان، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی ، مشهد1377ش، اول

7-     جعفری، یعقوب، کوثر

8-     نجفی خمینی، محمد جواد، تفسیر آسان، انتشارات اسلامیه، تهران1398ق، اول

9-     طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، مترجم موسوی همدانی سید محمد باقر، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه،قم 1374ش، پنجم

علیرضا احمدی